“آقا جانم”

دلنوشته: م. باوند سوادکوهی
مدیرعامل و نایب رئیس مجمع خیرین صنعتگران کشور
آقا جانم …
در سکوتِ غریبِ این روزها، کلمات گم شدهاند و قلبم تنها میداند چگونه با شما حرف بزند. من، با تمام آن جایگاهها و مسئولیتها، در پیشگاه شما، تنها یک «عاشق» بودم که تکیهگاهش را در نگاه صبور و مهربان شما مییافت.
آقا جان… تمام اشتیاق ما، تمام فریادهای خستهی ما صنعتگران و تولیدکنندگان و تلاشگران خاکریز صنعت ، معدن و تجارت و … ، تنها برای این بود که در چشمان شما دیده شویم. ما میآمدیم و از موانع میگفتیم، از موانع و مشکلات و معضلات مسیر میگفتیم و شما… شما با آن لبخندِ آرام و صبری که گویی از بهشت وام گرفته بودی، به ما گوش میدادی.
یادم هست… وقتی از پیشرفت متخصصین و جوانان این مرز و بوم میگفتیم؛ از نانو و انرژی، از هستهای و دارویی ،نیروگاهی و پتروشیمی ، فولاد و سیمان و … چشمانت میدرخشید. آن درخشش، تنها یک تایید نبود؛ پاداش تمام شبهای بیداری متخصصین این مرز و بوم بود. شما با هر دستاوردی که روایت میشد، انگار تکهای از پازلِ «اقتدار ایران» را در قلب خود میچیدی و ما را به رویایی بزرگتر هدایت می نمودی.
چه مهربان بودی… حتی وقتی در مسیر دشوار صنعت و معدن و تجارت و تولید و … ، لغزش میکردیم یا کوتاهی مینمودیم، شما حق را به ما میدادی. با آن لحنِ پدرانه میفرمودی: «بنده هم از مسئولین دولت پیگیر میشوم» این جمله، برای ما نه یک قول اداری، که یک «ضمانتِ آسمانی» بود؛ میدانستیم تا وقتی شما هستی، کسی در این خاک تنها نمیماند.
آقا جانم… شما به ما یاد دادی که «ایران»، تنها یک جغرافیا نیست؛ بلکه وجه مشترک تمام قلبهای تپنده است. شما با لبخندی که هر تفکری را در بر میگرفت، به ما گفتی: «من شما را دوست دارم، هر که هستید، هر کجا هستید». تو در میان تمام ناملایمات، هرگز گله نکردی و با قلبی که گشودگیاش حد و اندازه نداشت، ما را در آغوش کشیدی.
و حالا… چه با صلابت رفتی!رفتی تا به ما بیاموزی که اوجِ عشق به میهن، «فدا کردنِ تمام هستی» است. شما جانت را دادی، خانوادهات را دادی و در نهایت، خودت را به خاک ایران سپردی تا ما بفهمیم معنای واقعیِ «وطن» چیست.
آقا جان… تمام اشتیاق ما، تمام فریادهای خستهی ما صنعتگران و تولیدکنندگان و تلاشگران خاکریز صنعت ، معدن و تجارت و … ، تنها برای این بود که در چشمان شما دیده شویم. ما میآمدیم و از موانع میگفتیم، از موانع و مشکلات و معضلات مسیر میگفتیم و شما… شما با آن لبخندِ آرام و صبری که گویی از بهشت وام گرفته بودی، به ما گوش میدادی.
یادم هست… وقتی از پیشرفت متخصصین و جوانان این مرز و بوم میگفتیم؛ از نانو و انرژی، از هستهای و دارویی ،نیروگاهی و پتروشیمی ، فولاد و سیمان و … چشمانت میدرخشید. آن درخشش، تنها یک تایید نبود؛ پاداش تمام شبهای بیداری متخصصین این مرز و بوم بود. شما با هر دستاوردی که روایت میشد، انگار تکهای از پازلِ «اقتدار ایران» را در قلب خود میچیدی و ما را به رویایی بزرگتر هدایت می نمودی.
چه مهربان بودی… حتی وقتی در مسیر دشوار صنعت و معدن و تجارت و تولید و … ، لغزش میکردیم یا کوتاهی مینمودیم، شما حق را به ما میدادی. با آن لحنِ پدرانه میفرمودی: «بنده هم از مسئولین دولت پیگیر میشوم» این جمله، برای ما نه یک قول اداری، که یک «ضمانتِ آسمانی» بود؛ میدانستیم تا وقتی شما هستی، کسی در این خاک تنها نمیماند.
آقا جانم… شما به ما یاد دادی که «ایران»، تنها یک جغرافیا نیست؛ بلکه وجه مشترک تمام قلبهای تپنده است. شما با لبخندی که هر تفکری را در بر میگرفت، به ما گفتی: «من شما را دوست دارم، هر که هستید، هر کجا هستید». تو در میان تمام ناملایمات، هرگز گله نکردی و با قلبی که گشودگیاش حد و اندازه نداشت، ما را در آغوش کشیدی.
و حالا… چه با صلابت رفتی!رفتی تا به ما بیاموزی که اوجِ عشق به میهن، «فدا کردنِ تمام هستی» است. شما جانت را دادی، خانوادهات را دادی و در نهایت، خودت را به خاک ایران سپردی تا ما بفهمیم معنای واقعیِ «وطن» چیست.
میدانم که شما، تمام کسانی را که در غیبتِ بصیرت، کلامی زدند یا راهی پیمودند، بخشیدین. چرا که شما فراتر از کینهها بودی؛ شما در دنیای «عشقِ بیقید و شرط» زندگی میکردی و میفرمودی: «شما من را میبینید و دوست دارید، اما من شما را نمی بینم و دوست دارمتان».
آقا جان…در این روزهای بدرقه، وقتی اقیانوسی از مردم، اشکریزان، راهی شدند تا ایرانیترین رهبر ایران را بدرقه کنند، من در میان آن جمعیت، حقیقت را دیدم. دیدم که خداوند، جایگاه هر کس را بر اساس «سخاوتی» میدهد که در قلبش دارد. شما هرچه داشتی بخشیدی و حالا ملت، با اشکهایشان، تمام آن عشق را به شما بازگرداندند.
بدرود آقا جانم…بدرود ای تکیهگاهِ سختکوشان…بدرود ای پدرِ مهربان…
نمیدانم چگونه بگویم، اما در آن لحظهی خداحافظی، چنان غمی در رگهایم جاری شد که انگار تمام دنیا متوقف شده بود…انگار تمام وجودم لرزید و گویی در آن لحظه، جان از تن من هم میرفت…
عزت و در تاریخ ماندگار شدن را خداوند متعال با توجه به اعمال نیک انسان ، هدیه می دهد ….با قلبی شکسته و عشقی بیپایان
آقا جان…در این روزهای بدرقه، وقتی اقیانوسی از مردم، اشکریزان، راهی شدند تا ایرانیترین رهبر ایران را بدرقه کنند، من در میان آن جمعیت، حقیقت را دیدم. دیدم که خداوند، جایگاه هر کس را بر اساس «سخاوتی» میدهد که در قلبش دارد. شما هرچه داشتی بخشیدی و حالا ملت، با اشکهایشان، تمام آن عشق را به شما بازگرداندند.
بدرود آقا جانم…بدرود ای تکیهگاهِ سختکوشان…بدرود ای پدرِ مهربان…
نمیدانم چگونه بگویم، اما در آن لحظهی خداحافظی، چنان غمی در رگهایم جاری شد که انگار تمام دنیا متوقف شده بود…انگار تمام وجودم لرزید و گویی در آن لحظه، جان از تن من هم میرفت…
عزت و در تاریخ ماندگار شدن را خداوند متعال با توجه به اعمال نیک انسان ، هدیه می دهد ….با قلبی شکسته و عشقی بیپایان